هوالمعنا
وقتی که میرفت
فرو ریخت
آوار نگاه تب دارش
بغض آسمانم که شکست
شرم تمام باران را در گرفت
و خیس شد حس غربت نبودنت
آمدنت با هیچ منطقی همرا نبود
همچون رفتنت
که در فالب هیچ فلسفه ای نگنجید
این بار پناه به ریاضی خواهم برد
و جبر نبودنت
با تفریق تو
از جمع کذایی من
هنوز در فهم ریاضییاتم
هیچ معادله ای نیست
که جای تو در کنار x اش خالی نباشد
مرا به شهر هذیان میبرد
این احساس
و به شعور آفرینش میخندد
این احساس
چه میدانند
چه می فهمند
آنان که
تردید خاطرات را ندیدند
بغض سرد انتظار را نچشیدند
و زهر هجر را ننوشیدند
هیچکس نحواهد فهمید
گور احساس یعنی چه ؟؟
مرگ آغوش یعنی چه ؟؟؟